رابِرت تِرمِن: توسعه دادنِ حلقه مهرباني.

متن سخنرانی :
من میخواهم با بیانِ فوق العادة اَنیشتَين، سخنانم را آغاز کنم، تا همه، احساسِ آسودگی کنند که، دانشمندِ عظیمِ قرنِ بیستم نیز با ما هم عقیده است و ما را به همچنین عَملی تشویق میکند. او گفت: "انسان، عُضوی از کُلیتی است که ما آنرا جهان مینامیم، عُضوی منحصر به مکان و زمان. او، خودش را، افکارش را، و احساساتش را، مستقل از سایر چیزها تجربه میکند، آن استقلال مانند یک نوع اغفالِ بصري از آگاهی اوست. این پندارِ بیهوده، مانند یک مَحبسی که ما را محدودِ آرزوهای شخصی و محدود به محبت نشان دادن به افرادِ معدودی در زندگیمان، میکند. وظیفة ما میبایست، آزاد کردن خویش از این محبس بوسیلة گسترش حلقه مهربانی باشد، تا تمامي مخلوقاتِ زنده و کُلِ طبیعت را در زیباییشان در آغوش بگیریم."
این بینشِ اَنیشتن به طرز عجیبی به روانشناسي بودایی نزدیک است، در جایی که، شفقت، (کَرونا نامیده میشود) به معنای، " حساسیت به رنج و دردِ دیگری... و اِرادة متقابل آن از برای آزاد کردن او از رنجیدگی " میباشد. این کاملا،با عشق یکسان است. که اراده ایست برای خوشحال بودنِ دیگری. که، یقیناً،شخص باید خود احساسِ خوشحالی داشته باشد و بعد بخواهد آنرا با بقیه قسمت کند. این عالیست زیرا که بینِ خودخواهی وخود محوری و شفقت و توجه و اهمیت به دیگران، تفاوت میگذارد، بعلاوة اینکه، نشان میدهد که آنانی که در چرخه حب نَفسِ خویش گیر کرده اند، ناتوانانه رنج میبرند، در صورتیکه آدمهاي مشفق، بیشتر آزادند و بطورِ ضمنی، خوشحالترند.
دالی لاما، کراراً توضیح میدهد که، شفقت بهترین دوست اوست. او را در زمانهایی که غم و نومیدی غوطه ور کرده اند، یاری میکند. شفقت او را کمک میکند تا از احساساتِ رنجدهنده خود دور شود که بنظرش، وحشتناکترین و بی حد ومرز ترین رنجهایی هستند که کسی میتواند تجریه کند و در عوض، آگاهي او را در مورد رنجبردگي دیگران وسعت میدهد حتی مسببان بدبختی او و تودة مردم. در اصل، رنج بردن آنقدر کلان و عظیم است که رنجهای شخصي خود او بتدریج کم اهمیت تر بنظر می آید. و از علاقه بنفسِ خویشتن بسوي اهمیت دادن بدیگران حرکت میکند. و این، فوراً او را خوشحال میکند، هنگامیکه دلیري او در فرصتهای مناسب تحریک میشود. بدين‌ گونه‌، رنجهای خود را بعنوانِ راهرویی بسوي توسعه دادنِ حلقه مهربانی، استفاده میکند. باید اقرار کنیم که او همکارِ بسیار عالي اَنیشتَن است.
حال، میخواهم که یک داستان بگویم، که درسُنتهای هندی و بودایی، بسیار معروف است، در موردِ "آسانگاي مقدس" که همزمان با آگِسیتینِ شرقی، زنده بود و بطوری میشه گفت که آگستینِ بودایی بود. آسانگا، ۸۰۰ سال بعد از دوران بودا زندگی میکرد. او از کیفیتِ اعمالِ بودایي مردمِ آنزمانِ هند، ناراضی بود.
و میگفت که: "من از همگی خسته شده ام. کسی نیست که حقیقتاً اصول را فرا گیرد. آنها در مورد عشق، شفقت، معرفت و روشن فکری صحبت میکنند، اما خودخواهانه و رقت انگیزانه عمل میکنند. پس تعالیمِ بودا، نیروی خود را از دست داده است. میدانم که بوداي بعدی چند هزار سالِ بعد از همینجا قیام خواهد کرد، ولی در حالِ حاظر، در بهشتِ معینی که (مایْ تِرِیا) است، اقامت دارد. پس من به گوشه نشینی خواهم رفت، و مشقولِ تمرکز و دعا خواهم شد تا بودا مایْ تِرِیا، خودش را به من فاش نماید، و تعلیمی یا چیزی بمن بدهد تا تمرینات شفقت را در دنیاي امروزی دوباره زنده کند."
پس رفت بسوی گوشه نشینی. و براي سه سال تمرکز کرد. و بودا مایْ تِرِیاي آینده را ندید. و با احساسِ تنفر از آنجا رفت. همینطور که داشت میرفت، مردی را دید -- یک مرد کوچکِ خنده داری را -- در پایینِ کوه نشسته بود. او یک کلوخه آهن داشت. و داشت آن آهن را با یک پارچه میمالید. آسانگا، با مشاهدة این، علاقه مند شد. گفت: "خوب، چکار داری میکنی؟" آن مرد پاسخ داد: "دارم یک سوزن میسازم." آسانگا گفت: "چه مسخره آمیز! تو نمیتوانی با مالیدنِ یک آهن بتوسطِ پارچه، سوزن بسازی." مرد پاسخ داد: "واقعاً؟" و به او یک ظرف پُر از سوزن نشان داد. آسانگا گفت: "باشد، متوجة این نکته شدم." برگشت بسوي غارش و به مراقبه ادامه داد.
سه سال دیگر گذشت و هنوز هیچ خبری از الهامی نبود. دوباره آنجا را ترک کرد. ایندفعه، بسوي پایین میامد. همانطور که داشت آنجا را ترک میکرد، میبیند که یک پرنده دارد درلبة صخره یک لانه میسازد. جایی که او فرود میامد تا سرشاخه ها را به صخره بیاورد، پَروبالش با سنگ تماس حاصل میکرد و آن سنگ را پانزده تا بیست سانتیمتر تراش داده بود، شکافی در سنگ بوجود آمده بود بتوسطِ تماسِ پَروبالِ نسلها پرنده ها. سپس گفت: "باشد. این نکته را نیز متوجه شدم." دوباره برگشت.
سه سال دیگر گذشت. دوباره، هیچ الهامی از مایْ تِرِیا نگرفت بعد از نُه سال. دوباره عازم شد، اینبار، آب چکه چکه میچکید و کاسة بزرگی را در سنگی که، آن آب مانند رود در آن چکه میکرد، بوجود آورد. و دوباره بر میگردد. بعد از ۱۲ سال، هنوز هیچ خبری از الهامی نیست. وسواسی میشود. دیگر چپ و راستش را نگاه نمیکند تا الهامِ مشوقی را ببیند.
شکسته و خسته میرسد به شهر. در شهر، سگی بسوی او میاید بصورت سگهای وحشتناکی که در بعضی از کشورهای فقیر میبینید، حتی در آمریکا، در بعضی از ناحیه ها -- سگی وحشتناک. او، به این سگ علاقه مند میشود، چون بسیار رقت انگیز است، و سعی میکند که توجه او را بدست بیاورد. میشیند و به این سگ مینگرد. میبیند که نیم شقة این سگ، کاملاً پُر از زخمهای باز است. و بعضی از آنها مانند قانقاریا هستند. گوشتِ بدنش پُر از کِرمِ حشره است. چه وحشتناک. از خود میپرسد: "چکار میتوانم بکنم تا این سگ را کمک کنم؟ خوب، اقلاً میتوانم زخمهایش را پاک کنم و بشویم."
سگ را بسوی آبی میبرد و همینکه شروع میکند به شستنش او، توجه اش میرود بسوي کِرمها. بنظرش، کِرمها، بامزه میایند. آنها، در درونِ نیم شقة این سگ، با شادی مشغول بکار خویشند. ادامه میدهد: "خوب، اگر من این سگ را پاک کنم، کِرمها خواهند مُرد. پس چه میشود؟ آها، من یک شخصِ بی خاصیتی هستم و بودایی یا مایْ تِرِیایی وجود ندارد... و همه چیز کاملاً نا امید کننده است. و حال تمام کِرمها را دارم میکُشم؟"
بنابراین، یک اندیشة درخشانی بسرش زد. یک خُرده ريزی را از جایی گرفت، و قسمتی از گوشتِ رانِ خود را بُرید، و روي زمین قرار داد. او به فکرِ پیشگیری از ظلم به حیوانات نبود. او بیدرنگ گرفتارِ این موقعیت و لحظه شده بود. پس بخودش گفت: "من این کِرمها را خواهم گرفت و بر روي این تکه گوشت خواهم گذاشت، آنگاه، زخمهاي این سگ را پاک خواهم کرد، تا بعد ببینم که با این کِرمها چکار میتوانم بکنم."
پس شروع میکند به این کار. میبیند که کِرمها را نمیتواند با دستانش بگیرد. مشخصاً، کِرمها از اینور به آنور می جُنبند و گرفتنشان سخت است. بخود میگوید: "خوب، زبونم را روی گوشتِ این سگ خواهم گذاشت... تا این کِرمها بسوي زبانِ گَرمِ من بِپَرَند. چون، این سگ دیگر بی خاصیت شده است. بعد، دانه به دانه، آنها را روی این تکه گوشت، تُف خواهم کرد." پس صورتش را بسوی کِرمها میبرد و زبانش را اینطوری بیرون میاورد. چشمهایش را میبندد، چون بو و کلاً تمامي این تجربه خیلی منزجر کننده است.
ناگهان، یک صداي پِفت به گوشش میرسد. از جا میپرد و آنجا، البته، بودا مایْ تِرِیاي آینده ظهور کرده است، مانندِ یک الهامِ زیبایی: رنگهاي رنگین کمان، طلائی، جواهری، بدنِ پلاسمایی، همانند یک وحي دلپسندِ متصوف، او را مشاهده میکند. میگوید: "ای وای" و تعظیم میکند. ولی، چون انسان است، بلافاصله بفکرِ شکایتِ بعدیش میافتد.
همینکه از اوّلین تعظیمش به بالا میاید، میگوید: "ای مولای من، من از دیدن شما بسیار خوشحالم، ولی در این ۱۲ سالِ اخیر، کجا بودید؟ آخه، این چه وضع است؟"
مایْ تِرِیا پاسخ میدهد: "من با تو بوده ام. پس فکر میکنی که چه کسی بود که داشت آن سوزنها، لانه ها و چکه های روی آب را برایت میساخت،‌ آقای احمق؟" ( صدای خنده ) گفت: "بدنبالِ شخص بودا بودم." پاسخ داد: "تو تا به این لحظه، دارای شفقتِ واقعی نبودی. و تا شفقتِ واقعی را نداشته باشی، نمیتوانی عشق را تشخیص دهی." در زبانِ سانسکریت، مایْ تِرِیا یعنی عشق، آن معشوق.
پس آسانگا مشکوک شد. گفت: "اگر باورم نداری، پس مرا با خودت ببر." و او مایْ تِرِیا را گرفت -- مایْ تِرِیا کوچک شد و تبدیل به یک گوی شد -- و او را در روی شانه اش گذاشت و با خود برد. دوان دوان وارد بازارِ شهر شد و شروع کرد به داد زدن: "شادی کنید. شادی کنید. بوداي آینده بیشِ تمامي پیشگوییها ظهور کرده است. همینجاست." بزودی همه شروع کردند بسوی او سنگ پرت کردن -- در شهرِ چاتاگوآ نبود. در شهرِ دیگری بود -- چون مردم دیدند که یک مردِ جوکي مجنون، لاغر واستخواني‌ مانندِ یک هِپی، با پاي خونین و سگِ فاسد روي شانه اش، داد میزند که بوداي آینده آمده است.
پس، طبیعتاً، او را از شهر بیرون کردند. ولی در کنارِ شهر، یک پیرزنِ زغالی در گورستان، اول یک پاي جواهری بر روي نیلوفرِ آبي جواهري که بر شانة آسانگا بود را دید، بعد یک سگ، ولی او پاي جواهري مایْ تِرِیا را دید، و یک گُل تقدیم کرد. این، آسانگا را تشویق کرد، و بدنبالِ مایْ تِرِیا ادامه به رفتن داد.
مایْ تِرِیا، او را به یک بهشتِ معینی برد، افسانه های بودایی بطورِ نوعی، فاش میشوند. مایْ تِرِیا او را براي پنج سال در بهشت نگه داشت، به او، پنج دفترِ پیچده از روشِ ترویج کردنِ شفقت، دیکته کرد.
و من تصمیم گرفتم که یکی از آن روشها را با شما تهسیم کنم. خیلی معروف است. بنامِ (مِتُدِ هفت لاي سببي توسعه دادنِ شفقت) که اوّل، شخص تمرکز وتصور میکند که تمام موجودات یکی اند، حتی حیوانات، ولی همه به فُرمِ انسان هستند. حیوانات در یکی از زندگي انسانیشان هستند. انسانها انسانند. و سپس، در میانِ آنها، شما بیادِ دوستها، عزیزان و افرادِ دورِورِ میزتان میافتید. و یادِ دشمنانتان را میکنید، و یادِ اشخاصِ عامي زندگیتان. بعد سعی میکنی که بخود بقلبانید که: "خوب، عزیزانم را دوست دارم. چون بمن محبت میکنند. با آنها گاهی دعوا کرده ام. بعضی وقتها آنها با من غیرِ دوستانه رفتار کردند. ازشان ناراحت شدم. برادرها میتوانند با هم دعوا کنند. مادر پدرها و فرزندان با هم دعوا میکنند. پس، بطریقی، آنها را دوست دارم چون به من محبت میکنند. اشخاصِ عامي زندگیم را خوب نمیشناسم. آنها بد نیستند. سپس، دشمنانم را دوست ندارم، چوی بمن بدجنسی میکنند. ولی میتوانند به بعضیها محبت کنند. می میتوانم یکی از آنها باشم."
وبعد، بوداییها، البته، چون زندگیهای پیشینِ بی نهایتی داشتند... به این طریق فکر میکنند که، ما همگی بطوری فامیل و آشناي همدیگر بوده ایم، و همه، از اینرو، از دیدگاهِ بودایی، در یکی از زندگهاي پیشین خود، گرچه من و شما یادمان نمیاید، مادر من بوده اید، و از برای تمام دردِ سرها از شما عذر خواهی میکنم. و همچنین، من مادر شما بوده ام. من یک زن بوده ام، و من تمامي شما بوده ام، مادرتان در زندگي پیشین، به این وجه، بوداییها میاندیشند. مادر من در این زندگی خیلی عالیست. ولی تمامي شما به وجهی عُضوی از آن مادرِ ازلی هستید. تو این عبارتِ مادر ازلی را بمن دادی. خیلی عالیست. پس، این اعمال و رفتار بوداییهاست. و مسیحی هاي خدا پرست میتوانند اینطوری فکر کنند که، تمام انسانها، حتی دشمنانمان، فرزندانِ خدایند. پس به این صورت، ما همه بهم وابسته ایم.
پس، اوّل، این پایة برابری بوجود میاد. و ما این وفاداری و پیوستن به آنانی را که دوست داریم را کمی کاهش میدهیم ــ فقط در تمرکز -- و ذهنمان را بسوی کسانی که نمیشناسیم باز میکنیم. و عیناً، خصومتمان را و عقیدة "من نمیخواهم به آنها محبت کنم" را کاهش میدهیم. همینطور بسوی آنهایی که فکر میکنیم آدمهای بدی هستند، به آنهایی که تنفر داریم. بنابراین، به کسی تنفر نخواهیم داشت. برابری را بوجود میاوریم. این بسیار مهم است.
و مرحلة عملي بعدی ما، (مادر شناسایی) نام دارد. که همگی را به عنوانِ فامیل و کس میشماریم. ما توسعه دریافت میکنیم. احساسِ یادآوری مادر را گرفته، و آن را در این تمرکز به تمامي انسانها ربط میدهیم. آن مادر را در همه میبینیم. آن نگاهی را که مادر بر چهره اش دارد را میبینیم، آن نگاهی که به فرزندش دارد، که خود یک معجزه ای است که از بدن خود، که پستاندار است، تولید کرده است، جایی است که او شفقت حقیقی را در بر دارد، بسوی دیگری، و هویت او را کاملاً تشخیص میدهد. غالباً، زندگي دیگری مهمتر از زندگي خودش است. از اینروست که این قویترین فورمِ نوع دوستی است. مادر، نمونة کاملِ نوع دوستی براي بشریت است، در سُنتهای روحانی. پس ما میاندیشیم، تا زمانی که، آن سیماي مادری را در تمام انسانها ببینیم.
مردم بمن میخندند، چون میگفتم که در تمرکزاتم، روی "مادر چِینی" بعنوانِ مادرم تمرکز میکردم، موقعی که، بطورِ واضح، کارهای شیطانیش در عراق، مرا آذار میداد. روی "جُرج بوش" تمرکز میکردم. بنظرم در فورم ماده، واقعاً یک مادر با مزه ایست. گوشهای کوچکی دارد و میخندد و ترا در آغوشش تکان میدهد. و او را بعنوان پرستارت در نظر میگیری. و بعد، سِبیلِ جدي صدام حسین، خود یک مسئلة مشکلی است. ولی او را بعنوانِ یک مادر تصور میکنی.
و به این طریق، اینکار را انجام میدهی. هر شخصی که بنظر تو خارق العاده است را میگیری، و سعی میکنی که ببینی چطوری او میتواند آشناي تو باشد. اینکار را آنقدر انجام میدهی تا اینکه واقعاً حِسَش کنی. تو میتوانی خودمانی بودنِ تمامي موجودات را حس کنی. هیچکس بنظر بیگانه نخواهد ماند. آنها "دیگری" نیستند. تو آن احساسِ "دیگر بودنِ" موجودات را در خود کاهش میدهی. و از آن، بسوي یاد آوري محبتهاي مادری جهت پیدا خواهی کرد، اگر بتوانی مهرباني مادر خود را بیاد آوری، اگر بتوانی مهرباني هَمسَر خود را بیاد آوری، یا اینکه، اگر خود یک مادر هستی، چگونگي مهرباني خودت بسوی فرزندت را بیاد آوری. و شروع میکنی به احساساتی شدن. پیروی از عواطف و احساسات شدید را ترویج میکنی. حتی گریه خواهی کرد، گویا، با سپاسگزاری و مهربانی. و آن را با احساساتت وصل میکنی که: همه آن قابلیتِ مادرانه را دارند. تمامي موجودات، حتی وحشتناکترینشان، میتوانند مادرانه باشند.
و بعد، در مرحلة سوّم، از اینجا، بسوی احساساتِ سپاسگزاری قدم بر میداری. میخواهی تمامي مهربانیهایی را که همگی بتو نشان داده اند را تلافی کنی. و در مرحلة چهارم، تو وارد "عشقِ دلپذیر" میشوی. در این تمرکز، برای هر یک از این مرحله ها، شما میتوانید هفته ها، ماه ها، یا حتی روزها، وقت صرف کنید، بستگی به شما دارد، حتی میتوانید همه را، یکی بیکی، پشتِ سَرِ هم انجام دهید. بعد به این فکر میافتی که ببینی چقدر موجودات دلپذیرند وقتی که خوشحال، و راضی هستند. و هر یک از موجودات چقدر زیبا هستند وقتی که از درون احساسِ خوشحالی میکنند. صورتشان به این گونه نیست.در موقعی که عصبانی شده، زشت می شود، هر موجودی، در زمانی که خوشحال هستند، بسیار زیبا بنظر خواهد آمد. شما، موجودات را در قابلیتِ خوشحالي خودشان، خواهید دید. و احساسِ محبت بسویشان خواهید داشت. خواستارِ خوشحالیشان خواهید بود، حتی براي دشمنانتان.
و این خواست کاملاُ منطقی است -- ما تصور میکنیم که حضرتِ عیسی مسیح غیرِ منطقی است وقتی که میفرماید دشمنانتان را دوست بدارید. او این را میفرماید و ما فکر میکنیم که او غیرِ منطقی و کمی روحانی و اغراق آمیزاست. بخود میگوییم: "خوشبحالش که اینرا میفرماید، من که قادر این کار نیستم." ولی در اصل، این بسیار عَملی است. اگر شما دشمنت را دوست بداری، بدان معناست که تو میخواهی دشمنت خوشحال باشد. اگر دشمن تو واقعاً خوشحال باشد، چرا دیگرسر بسر تو بگذارد؟ تعقیب کردن تو چقدر برایش، خسته کننده و بی خاصیت خواهد بود. به جاي آن، وقتش را صرف استراحت و خوشگذرانی سپری خواهد کرد. پس، خوشحالی خواستن برای دشمنت کاملاُ مفهوم خواهد داشت، زیرا، دیگر دشمنت نخواهد بود، چون دشمنی برایش دشوار و پر زحمت خواهد بود.
خوب، خلاصاً، این "عشقِ دلپذیر" است. و سپس، در نهایت، مرحلة پنجم،"مهربانی، شفقتِ جهانی" است. اینجاست که به حقیقتِ تمامي موجودات نگاه میکنی. آنها را نگاه میکنی و چگونگي آنها را در نظر میگیری. و پی میبری که چقدر اکثرِ آنها ناخوش و ناراضی هستند. ابروهاي شیار دارِ مردم را میبینی. و به این پی میبری که آنها حتی بسوي خودشان مهربانی ندارند. این تکلیف و وظیفه است که آنها را حرکت می دهد. "من باید آنرا داشته باشم. من بیشتر میخواهم. من بی ارزشم. من باید کاری بکنم." و بطورِ عجله، از اینسو به آنسو در گیجی روانند. و تصور میکنند که، این نظم و انضباط، به وجهی، مردانه و ماچو است. ولی در اصل، بخود ظلم میکنند. و، البته، بسوی دیگران نیز ظلم میکنند. و آنها، هیچوقت پیشنهادات و انتقاداتِ مثبت دریافت نمیکنند. و هر چقدر بیشتر پیشرفت کنند و قدرت بدست آورند، همانطور، بیشتر ناراضی خواهند بود. و اینجاست که براي آنها احساسِ شفقت میکنی.
و احساسِ وظیفة عمل میکنی. و آن انگیزش است -- و انتخابِ عَملِ تو، امیدواراً، عَملیتر از آسانگاي بیچاره خواهد بود که سعی داشت کِرمهاي آن سگ را کمک کند، چون او، آن انگیزش را داشت، و هر کس که با او برخورد میکرد، میخواست که کمک کند. البته، کار او غیرِ عملی بود. او میبایست انجمن، "پیشگیری از ظلم به حیوانات" را در آن شهر بنیان میکرد، و کمک عِلمی برای کمک کردن به آن سگ و آن کِمرها میگرفت. مطمئنم که بعد این کار را کرد. این آن حالتِ ذهني او را نشان میدهد.
سپس، مرحلة ششم، "قدم به ماوراء شفقتِ جهانی" -- حالتی است که شما با نیازهای دیگران، بطریقِ واقعی، پیوند خواهید داشت، و همزمان، بسوی خود نیز شفقت خواهید داشت، و نخواهید داشت -- صرفاً حالت احساساتی نیست. شما شاید از چیزی بیم داشته باشید. بعضی از اشخاصِ بَد، خود را بیشتر و بیشتر ناراضی میکنند بوسیلة بدجنسی به دیگران و در آینده بطور مختلف مجازات میشوند. در بوداگرایی، آن را در زندگي بعدی، دستگیر خواهند کرد. البته در ادیان خدا پرستی، انها از جهت خدا مجازات میشوند. و مادیون، تصور میکنند که با مردن،‌ میتوانند از دست اعمالشان فرار کنند، ولی اینطور نیست. پس آنها به نوعی، تولد تازه خواهند یافت.
ازش بگذریم. وارد این مسائل نخواهم شد. مرحلة بعدی، "مسئولیتِ جهانی" نام دارد. و این خیلی مهم است -- منشور شفقت باید بوسیلة پرورش شفقت، ما را هدایت کند، که آن، مسئولیتِ جهانیست. بدین معنی که، تعالیمِ عالي مقدسِ دالی لاما، که در همه جا تعلیم میدهد، میگوید که مهربانی، آیینِ عوامانة بشریت است، و مهربانی یعنی مسئولیتِ جهانی. بدین معنی که، هر اتفاقی که بسر دیگران میافتد، همزمان بسر خودمان دارد میافتد، و ما مسئولِ آن هستیم، و ما باید آنرا گرفته، و بهر طریقی که قادر هستیم کاری انجام دهیم. ما باید کاملاُ این کار را انجام دهیم. هیچ بهانه ای برای نکردنش وجود ندارد.
و سپس، در نهایت، آن ما را بسوی یک جهت گیري تازه ای راهنمایی میکند، که ما با برابری برای خود و دیگران زندگی خواهیم کرد و آن خوشبختی را را برای خودمان درک خواهیم کرد -- و ما شاد و خوشحال خواهیم بود. ما هیچوقت نباید فکر کنیم که شفقت ما را بدبخت خواهد کرد. شفقت شما را خوشحال خواهد کرد. اولین شخصی که خوشحال میشود، در زمانِ دریافتِ شفقت، خود شما خواهد بود، حتی اگر هنوز کاری براي دیگری نکرده ای. اگر چه، تغییر افکار شما در حال حاضر، خود کارِ بسیاری است براي دیگران. آنها، این کیفیتِ تازه را در شما حس میکنند، و به آنها قوت میدهد، و به آنها یک نمونه نشان میدهد.
و آن ساعتِ بی شفقت دارد به من نشان میدهد که زمان ما به پایان رسیده است.
پس، شفقت را تمرین کنید، منشور را بخوانید، منتشرش کنید، و در خود پرورشش دهید. صرفاً بخودت نگو که مشفق هستی یا نیستی، و فکر کنی که در آن گیر کرده ای. شما میتوانید آنرا پرورش دهید. میتوانید آن عَدمِ شفقت، آن ستمگری، آن بی عاطفه گی، و آن غفلت به دیگران را کاهش دهید. احساسِ مسئولیت جهانی بسوي آنها داشته باشید، سپس، نه تنها خداوند و مادر ازلی ، به شما لبخند خواهند زد، بلکه، کارن آمسترانگ نیز بشما لبخند خواهد زد.
بسیار متشکرم.

دیدگاه شما چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *